تبليغاتX
صندوق خالی

صندوق خالی

سینما توگراف و نمایش


 

                                             

عزت، پاي مصنوعي و عصايش كه تكه لاستيكي، زير آن تعبيه كرده بود تا صدا ندهد، را آماده مي  كرد. پاي مصنوعي اش را با شلوار مدرسه پوشاند و بر آن، جورابي پوشيد و كفشي هم روي آن به پا كرد كه طبيعي جلوه كند. هر روز صبح با تكيه بر عصايش و كشاندن پاي مصنوعي اش، لنگان لنگان وارد كلاس مي شد و تلو تلو خوران قدم به قدم، به سمت آخرين نيمكت مي رفت. در گوشه كلاس، جايي نزديك پنجره مي نشست، عصايش را روي زمين مي گذاشت. اطرافيان سعي مي كردند كمتر به او توجه كنند. او كاملاً خودش را در اختيار كلاس مي گذاشت و با دقت، صحبتهاي معلم را يادداشت مي كرد. گوش مي داد، سپس انديشمندانه، سگرمه هايش را تو مي داد و پرسش گرانه، سرش را بالا مي آورد. گويي، با غرق كردن خودش در درس، از هياهوي اطراف مي گريخت و از ما پنهان مي شد. لحظات متمادي، شاگرد خوبي در ميان ديگر شاگردان به حساب مي آمد. صداي زنگ تفريح، كه فضا را پر مي كرد، فرياد و هلهله دانش آموزان به هوا بر مي خاست. همه كارشان را رها مي كردند و با هل دادن همديگر، به سمت در خروجي كلاس به راه مي افتادند و به سمت حياط مدرسه طي مسير مي كردند.
فقط عزت اسكندر، زنگ تفريح را همانند يك آدم جا افتاده، عمل مي كرد. دفترچه  يادداشتهايش را مي بست و آن را، آرام به كناري مي گذاشت. ساندويچ و مجله اي از كيفش در مي آورد و زنگ تفريح را، سر جايش، به خوردن صبحانه و خواندن مجله مي پرداخت. وقتي دانش آموزي با حس كنجكاوي و يا ترحم نگاهش مي كرد، عزت، لبخند مليحي بر گوشه صورتش مي آورد و وانمود مي  كرد كه دارد از خواندن لذت مي  برد و اين كه خواندن است كه او را از رفتن به حياط مدرسه باز مي دارد.
اولين بار بود كه دوچرخه ام را به مدرسه، آورده بودم. پنجشنبه بعد از ظهر بود. حياط خلوت بود و به جز عده اي كه آن طرف، فوتبال بازي مي كردند كس ديگري در محوطه نبود. من در حال تفريح با دوچرخه ام بودم. وسط حياط سوارش شده و به اين طرف و آن طرف مي  رفتم. دور درختها مي گشتم و خودم را در يك مسابقه دوچرخه سواري، مجسم مي  كردم.
با صداي بلند اعلام مي شد: خانمها و آقايان! اكنون زمان اجراي مسابقه بين المللي دوچرخه سواري فرارسيده است. مي  توانستم با چشم ذهنم، تماشاگران، پرچمها و رقباي ديگر را ببينم. مي توانستم صداي تشويق و هوار هواداران را بشنوم. هميشه مقام اول را به دست مي آوردم و پيش از ديگران به خط پايان مي رسيدم و دسته هاي گل سرخ ، تبريكها و بوسه ها را دريافت مي كردم. به بازي ادامه مي دادم تا وقتي كه ناگهان احساس مي كردم تماشاگري بيش نيستم.
به عقب كه برگشتم، عزت اسكندر را ديدم كه روي پله هاي آزمايشگاه نشسته است. فهميدم از ابتدا، مرا مي پاييده است. وقتي چشممان با هم تلاقي پيدا كرد، لبخندي زد و برايم دست تكان داد. به طرفش رفتم با دستانش به نرده تكيه داد و سعي كرد بلند شود.
عصايش را بغل زده، و بدنش را به آرامي روي پاهايش بلند كرد، و پله ها را يكي پس از ديگري پايين آمد. به من كه رسيد، شروع به ورانداز كردن دوچرخه كرد. دسته دوچرخه را گرفت، چندين بار زنگ آن را به صدا درآورد. سپس نشست، و سيمهاي مفتولي چرخ جلو را با انگشتانش لمس كرد و من من كنان گفت :چه دوچرخه جالبي !
با غرور پاسخ دادم : اين يك رالي 24 است. يك دوچرخه مسابقه سه سرعته.
نگاهي دوباره به دوچرخه كرد، گويي مي خواهد به صدق گفته هاي من پي ببرد.
دوباره پرسيد : مي  تواني دست بالا، دوچرخه را هدايت كني!
سرم را به علامت تأييد، تكان داده و روي دوچرخه پريدم . مهارت زيادي در دوچرخه سواري داشتم و علاقه زيادي هم به خود نمايي، با قدرت هر چه تمامتر پا زدم تا دوچرخه به بالاترين حد سرعت خودش رسيد. مي توانستم تكان دوچرخه را، زير پاهايم احساس كنم. با دقت دستانم را بالاي دسته دوچرخه بلند كردم، به گونه اي كه بازوانم، موازي شانه هايم شده بود. به همين طريق مدتي مقاومت كردم، سپس راهم را كج كرده و به سمت او برگشتم. او تا وسط ميدان پيش آمده بود. جلوي پايش توقف كرده، پياده شده و گفتم: ديدي كه چطور بود؟ او هيچ جوابي نداشت. خيره به دوچرخه نگاه كرد، گويي، فكري به كله اش زده است. ناگهان با عصايش ضربه اي به زمين زد. براي لمس دوچرخه، قدمي  جلو گذاشت، دسته دوچرخه را گرفت. به سمت من خم شد و نجواكنان گفت : خواهش مي كنم به من اجازه بده كمي  سوارش شوم.
و ادامه داد : خواهش مي كنم. . . ! خواهش مي كنم. . . !
نفهميدم دنباله حرفش، چه بود. فقط خيره خيره، او را نگاه مي كردم. مثل كسي كه بر آرزويي فايق آمده است، وقتي سكوت مرا مشاهده كرد، خوش باورانه، شروع به تكان دادن دسته دوچرخه كرد و اين بار، با جرأت بيشتري گفت : اجازه بده! سوار شوم. و سعي كرد روي دوچرخه بپرد، تا آنجا كه تعادلم را از دست داده و نزديك بود، هر دويمان بيفتيم.
نمي توانم به  ياد بياورم كه بعدش چه شد. چنان از او تبعيت مي  كردم كه ناگهان خود را، در حال كمك كردن به او، براي سوار شدن بر دوچرخه  يافتم. همان گونه كه بر عصايش تكيه مي داد، بر شانه من تكيه داد، و بعد از چندين بار سعي و كوشش، بدنش را بالا كشيد. پاي سالمش را از بالاي دوچرخه عبور داد و روي زين دوچرخه قرار گرفت. قصدش اين بود كه پاي مصنوعي اش را، روي يكي از ركابها قرار دهد و با پاي سالم قدرتمندش، روي ركاب ديگر فشار بياورد. كاري خيلي مشكل، اما شدني. عزت بر دوچرخه نشسته بود. محتاطانه و با دقت هلش دادم. وقتي دوچرخه راه افتاد، و او شروع به پا زدن كرد، رهايش كردم. تعادلش را از دست داد و شروع به تلوتلو خوردن كرد، اما به زودي، تعادلش را به دست آورد و كم كم بر دوچرخه مسلط شد. با يك پا، قدرتمندانه بر ركاب فشار مي آورد. و تعادلش را هم حفظ مي  كرد. پس از مدتي از سرعت دوچرخه، كاست و از كنار درخت بزرگ و اغذيه فروشي كوچك مدرسه عبور كرد ناگهان خودم را در حال تحسين و فرياد زدن يافتم.
آفرين عزت !
رفت و رفت تا تقريباً، به انتهاي حياط رسيد. جايي كه مجبور بود دور بزند. نگران دور زدنش بودم. اما او محتاطانه و استادانه، از پس آن بر آمد و در مسير برگشت هم اعتماد به نفسش را از دست نداد و چنان بر دوچرخه تسلط يافت كه بر سرعتش افزود. باد نيز سرعت او را بيشتر افزايش داد به گونه اي كه موهايش در باد، به نوسان در آمد. دوچرخه به نهايت سرعت خودش رسيده بود.
دوچرخه و عزت ، وارد راه رو، وسط درختان شدند. دور نماي عزت، رفته رفته داشت محو مي شد. و بين شاخ و برگ درختان، مي رفت كه از نظر ناپديد شود. او موفق شده بود.
او را بر دوچرخه مي نگريستم كه چون تيري، به سرعت ره مي پيمود كه ناگهان، سرنگون شد. سرش را بالا آورد. و چنان نعره اي كشيد كه صدايش در فضاي حياط منعكس شد. فريادي جيغ مانند. تا حال، از سينه اش، چنان فريادي برنكشيده بود

فرياد مي زد : كمك! كمك
!
فوراً به سمتش دويدم. دوچرخه بر زمين افتاده بود و چرخهاي جلوي آن، هنوز مي چرخيد. پاي مصنوعي اش را ديدم كه از بدنش باز شده، و كفش و جورابش از آن آويزان است. پر از گرد و خاك شده و رنگش به سياهي گراييده بود. انگار از بدنش جدا شده بود و اين گونه به نظر مي آمد كه بي هيچ وابستگي اي به بدن، حيات مستقلي دارد.
عزت به صورت روي زمين افتاده بود و دستش را، در محل پاي قطع شده اش گذاشته بود. خون از آن سرازير بود و زخمي  در محل پارگي شلوارش ايجاد شده بود.
او را صدا زدم. سرش را آهسته بالا آورد. پيشاني و لبش جراحت برداشته بود. صورتش بدون عينك، برايم عجيب به نظر مي  رسيد. نگاهي كرد، گويي مي خواهد حواسش را متمركز كند. با صدايي ضعيف و لبخندي كه رفته رفته داشت محو مي شد به من گفت :ديدي سوار دوچرخه شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:26  توسط جمیل صادقی  | 

مجیدی در هفتمین فیلم سینمایی خود موفق به خلق اثری می‌شود که در راستای آثار محبوبش چون "رنگ خدا"، "بچه‌های آسمان" و ... قرار دارد و کمتر به اثر متأخر "بید مجنون" می‌ماند که نتوانست علاقمندان به سینمای او را چندان راضی کند.

مجیدی این بار هم سراغ محرومیت‌ها می‌رود ولی این امتیاز را همچنان برای خود نگه می‌دارد که از زاویه ای برابر، قهرمانش را به تصویر بکشد و همچنان همدلی مخاطب را اگر هم به دست می‌آورد به واسطه نگاه و لحن احساسات زده فیلم نباشد.

خانواده‌ای که مجیدی به عنوان محور فیلم خود انتخاب کرده، آدم‌هایی معمولی و حومه‌نشین هستند که همچنان سلامت اخلاقی خود را حفظ کرده‌اند. انتخاب شغل کارگری در مزرعه شترمرغ برای مرد یکی از بهترین طراحی‌های فیلمنامه و فیلم است که می‌تواند علاوه بر اینکه فضای کلیشه‌ای خانواده‌ای با این ویژگی‌ها را تازه کند، در ادامه هم کارکرد مفهومی خوب داشته باشد و از حیث موقعیت‌هایی که در اختیار فیلمساز و نویسنده قرار داده، موثر واقع شود.

برای کسانی که فیلم مهجور "بید مجنون" را به جهت نمادپردازی و استعاره‌های برجسته دوست داشتند، همچنان کشف مفاهیم درونی فیلم "آواز گنجشک‌ها" می‌تواند جذاب باشد که البته پرداختی هنرمندانه‌تر پیدا کرده و در عمق موقعیت جاری است. استعاره‌هایی که در کارهای پرطرفدار مجیدی هم حضور داشت و کمتر خط قصه رئال فیلم را دچار مخاطره می کرد.

شترمرغ یکی از این مفاهیم است که علاوه بر کارکرد رئال، می‌تواند فراتر حرکت کند و برای مخاطبی که اندکی بیشتر از هر چیز طلب می‌کند، طرحی از فطرت انسانی بگیرد. مرد وقتی شترمرغ را گم می‌کند در سکانسی بیادماندنی برای پیدا کردنش در پوستین شترمرغ می‌رود تا گمشده‌اش را پیدا کند. نمای هوایی که مجیدی برای این جستجو و نمادین کردن آن انتخاب کرده کمک بسیار زیادی به برجسته کردن این موقعیت می‌کند.

نکته مهمتر اینکه این نماد در وجوه درونی کار باقی نمی‌ماند و همگام با دورشدن مرد از گمشده خود و روی آوردن او به کارهای دیگر، به تدریج سلامت اخلاق او را به گونه‌ای بطئی تحت تأثیر قرار می‌دهد. غرق شدن او در مناسبات کار مسافرکشی و تأثیری که این وجه در رفتارش با دیگران حتی همسایه دارد، به نوعی دور ماندن از اصل را برایش بدل به معضل می‌کند تا جایی که وقتی قصد دارد دست به دزدی یخچال امانتی بزند، دیدن شترمرغ در بازار او را از این کار منع می‌کند.

به این ترتیب همان مفاهیم درونی و چه بسا اخلاقی، انسانی و ... با ورود به درون درام کارکردی پویا پیدا می‌کنند و اشکالاتی را که به فیلم "بید مجنون" وارد بود کمتر با خود همراه دارند. برای بسیاری از دیگر عناصر فیلم هم می‌توان چنین کارکردهایی دوگانه مثال زد که نوع پرداخت هنرمندانه و بردن پیام و شعار به زیرلایه کار، نشان از اهمیت آن دارد.

یک خطی "آواز گنجشک‌ها" را شاید بتوان خلاصه کرد در تلاش یک پدر برای گرداندن خانواده و در عین حال رابطه تنگاتنگ او با نتایج اعمال و کردارش. وجهی که موضعگیری فیلمساز و نوع پرداخت وی می‌توانست آن را بدل به شعار اصلی فیلم کند و همه چیز را تحت تأثیر قرار دهد. ولی مجیدی و فیلمنامه‌نویسش توانسته‌اند با کمرنگ کردن آن و استفاده کمتر از تکرار، همان چند موقعیت طراحی شده برای پاسخ گرفتن اعمال و نیات مرد را برجسته کنند.

فیلم در کنار خط روایی اصلی که تلاش مرد را محور قرار می‌دهد، به نوعی در چینش رابطه او با افراد خانواده و اطرافیانش هم داستانک‌های کوچک و جمع و جور می‌سازد که نه زیاد پررنگ می‌شوند و نه خارج می‌زنند. به عنوان مثال مسئله سمعک دختر خانواده که می‌توانست چه بسا با رویکرد مشابه "بچه‌های آسمان" موقعیتی به شدت دراماتیزه پیدا کند، در حد ایجاد انگیزه عینی برای تلاش‌های مرد و البته پرداختن به عزت نفس نزد بچه‌های یک خانواده محروم باقی می‌ماند.

دغدغه پسر خانواده و دوستانش برای خالی کردن آب انبار قدیمی و ماهی انداختن در آن هم از همان خطوط فرعی است که بیشتر پررنگ شده و دارای اوج و فرود دراماتیک است. به علاوه یکی از شاه سکانس‌های فیلم را به خود اختصاص می‌دهد که سرنگون شدن بشکه ماهی‌های سرخ را بر سنگفرش پیاده‌رو به تصویر می‌کشد.

این نکته انکارناپذیر است که حضور همزمان فیلم "آواز گنجشک‌ها" در جشنواره پرآوازه برلین، انتظارات از فیلم مجیدی را به شکلی عجیب بالا برده و به نظر می‌آید بیشتر به جای توقع از مجیدی برای ساخت فیلمی در راستای مجموعه کارهایش، انتظار کاری متفاوت از وی می‌رود. اما منتقدان مجیدی باید این نکته را به خاطر بسپارند که او زبان و بیان ویژه خود را پیدا کرده و توقع ساختارشکنی از او در چنین مقطعی نه منطقی است نه منصفانه.

"آواز گنجشک‌ها" فیلمی است که سیر تکاملی مجیدی را در روندی پویا برجسته می‌کند و این نکته را نمی‌توان نادیده گرفت که او راه خود را پیدا کرده، چه به مذاق ما خوش بیاید چه نیاید. موفقیت جهانی فیلم‌های او هم متأثر از شخصی بودن این سیر تکامل است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:56  توسط جمیل صادقی  | 

انگار این دنیای مجازی هم سر ناسازگاری با من دارد.

چند روز پیش که به وبلاگم سر زدم صفحه ی منحوس «وبلاگی با این آدرس وجود ندارد» ظاهر گردید. هر چه تلاش کردم و از لینک های دوست و آشنا سراغ وبلاگ را گرفتم فایده ای نداشت.

دست از لجاجت برداشتم و دوباره با همان آدرس خانه ای دیگر ساختم. اما با کمال تعجب دو روز بعد باز هم همان آش و همان کاسه.

این بار تمهیدی دیگر اندیشده ام. امیدوارم کارگر افتد.

دوستانی که سر می زنند لطفا آدرس بگذارند تا دوباره لینکشان را بر پیشانی وبلاگم بگذارم. از کسی هم که سر شوخی با من دارد و خانه ی مجازی ام را ویران می کند خواهش دارم دست بردارد و اگر نه مجبورم نفرینش کنم و من بچه یتیم هم که نفرینم می گیرد. خود می داند.

یا حق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 17:41  توسط جمیل صادقی  |